دانلود جدید ترین ها

دانلود جدیدترین مطالب روز دنیا

شهر در غلظت مه گم بود...اتوبوس ,وجود ,بیرون ,بلندگوی مسجد




اتوبوس ,وجود ,بیرون ,بلندگوی مسجد

برخلاف روزهای گذشته که سکوت سحر را پخش اذان از بلندگوی مسجد محل ، می شکست ، در این روز مه گرفته و بارانی ، بلندگوی مسجد ، اذانی پخش نکرد . سابقه نشان می داد که در همه روزهای بارانی به همین منوال عمل کرده بود و زیر باران خاموش می شد . از خانه که بیرون زدم ، مه امتداد کوچه را پوشانده بود و تا چند قدم  جلوتر را نمی شد ، دید . نفس بی تقلا راه باز می کرد تا عمق وجود و مسیرش را خنک می کرد . بخار بازدم از لابلای شالی که دهان م را پوشانده بود ، راهی به بیرون می جست و خط شیری لرزانی به وجود می آورد . چند دقیقه ای در ایستگاه معطل ماندم تا بالاخره چراغ های روشن اتوبوس از میان مه هویدا شد و تا به من برسد ، کارت اتوبوس م را آماده کردم . امروز باید ته مانده تیرهای ترکش را به سمت هدف قدیمی ام نشانه می رفتم . دیگر اهمیتی نداشت به نتیجه برسم یا نه ، مهم پیدا کردن راه های حل مساله بود . حسم می گفت این بار همه مهارت هایی که حاصل یک عمر درگیری بود را جمع بسته و خلاقانه شیوه منحصر به فردی برای رسیدن به هدف ، پیدا کرده ام . شهر در غلظت مه گم بود که از اتوبوس پیاده شدم . خیال داشتم ، یک ساعت پیاده روی روزانه را به تصور جزء به جزء سناریوی آخر بپردازم . با هر بار مرور ، ابعاد تازه ای آشکار می شد و دست م را برای انتخاب ، بازتر می کرد . گاهی به این نتیجه می رسم که محدود کردن تلاش به محصول ، بسیاری فرصت ها برای مکاشفه و شعف را از آدمی می گیرد . کافی ست میان احتمالات گسترده ، امکان انتخاب وجود داشته باشد ، آن وقت تفرج در نقشه های مختلف ، ذهن را به تخیلات بی نهایت راه می برد و رضایت مندی محدود از دایره ذهنیات  ، بیرون رانده می شود ....

اتوبوس ,وجود ,بیرون ,بلندگوی مسجد

شهر در غلظت مه گم بود...



منبع : جوی آبادشهر در غلظت مه گم بود...
برچسب ها : اتوبوس ,وجود ,بیرون ,بلندگوی مسجد


مطالب مرتبط