دانلود جدید ترین ها

دانلود جدیدترین مطالب روز دنیا

در تکاپوی معنامسجد ,ماشین ,پیاده ,بیرون ,پارک ,چراغ ,چراغ روشن ,خانه بیرون




مسجد ,ماشین ,پیاده ,بیرون ,پارک ,چراغ ,چراغ روشن ,خانه بیرون

از پنجره بالاخانه ، نگاه کردم . آنقدر شب بود که جرات به کوچه زدن ، نداشتم . نور چراغ های کوچه در هاله ای از غبار گم می شد و به زمین نمی رسید . بعد از آن که صدای اذان پیچید و تردد فاصله دار نمازگزاران به سمت مسجد ، خلوت کوچه را شکست ، از خانه بیرون زدم . سرمای خشکی فضا را انباشته بود . چند قدم بعد از مسجد مینی بوسی ، تقاطع را برید و وقتی رو به رو شدیم ، در زاویه نگاه من ، برای لحظه ای همه جا نورانی شد . از من که گذشت جلوی مستراح عمومی جنب مسجد توقف کرد و راننده در حالیکه کف دست هایش را بهم می مالید ، بیرون آمد و در دهلیز مستراح ، گم شد . دو ، سه رفته گر خیابان های منتهی به سه راهی مسجد را جارو می زدند . خاشاک بازمانده از رونق درختان را جمع می کردند در گوشه جدول ها و دست آخر در کیسه های پلاستیکی حجیمی جا می دادند . با وجودی که مجوز دیر رسیدن برای کسانی که پیاده یا با دوچرخه رفت و آمد می کردند ، صادر شده بود و کارکنان مشمول ، مشکلی با این موضوع نداشتند اما به نظرم انتخاب شخصی به هزینه عمومی می رسید و ترجیح می دادم در این قبیل موارد با هیچ کس معامله نکنم . از آنجا که محتمل می دیدم مداخلاتی را به وجود آورد و وارستگی صبحگاه م را زایل کند . القصه حساب زمان لازم برای پیاده رفتن تا محل کار را از زمان خواب کسر می کردم و ساعتی زودتر از خانه بیرون می زدم . از طرف دیگر در امتداد شب هایی که تا یلدا طولانی تر می شد ، کارم به تاریکی معابر و هجوم ترس و تردیدهای ناشی از آن می کشید . گاهی چندان تیز از موقعیت های ساکت و خاموش می گذشتم که عضلات م می گرفت و نفس م به شماره می افتاد . با وجود این چالش پر جاذبه ای بود و از درگیر شدن با آن حس خوشایندی پیدا می کردم . از مدتی پیش ، ماشین فرمانده انتظامی هم در جای همیشه پارک نبود و می شد تصور کرد که وقفه ای در پیاده روی صبحگاه فرمانده ، افتاده است . همه ما اهالی صبح ، در آن وقت کمیاب از روز و شب به بخشی از ذهنیات یکدیگر بدل شده بودیم . مثل درختان ، ستاره ها و گله های ابر ، تابع رفتارهای معین بودیم . مثل خود طبیعت ، نه حاشیه داشتیم و نه تشریفات . فقط راه می رفتیم و ریتم نفس هایمان ، موسیقی صبح گاه بود . مردی سلام می کرد ، زنی نگاه می دزدید ، رفته گری سیگارش را در مشتش پنهان می کرد ، پنجره ای با چراغ روشن نگاه را به ارتفاع خود می خواند ، کسانی در ماشین های پارک شده جنب پیاده رو ها ، خوابیده بودند و هنوز "شب ، شط جلیلی بود پرشوکت" که معابر را قرق همان چند رهگذر معدود می کرد و تا رسیدن به مسجد النبی ، مشرف بر پارک آئینه ، کم کم سر و کله افراد بیشتری پیدا می شد که با ماشین خودشان را به نماز جماعت صبح رسانده بودند و پهلو به پهلوی رجال شهر ، خدا را ستایش می کردند . به محض بیرون زدن از مسجد خودشان را به ماشین های ردیف شده کنار جدول رو به روی مسجد می رساندند و با چراغ روشن حرکت می کردند . هنوز تا محل کارم چند پل دیگر باقی بود و با دور شدن از مسجد ، معابر به شکل غیرمنتظره ای خالی می شدند . نه کلاغی ، نه فواره آبی ، نه خبری از گربه های اهلی پرسه زن در گذرگاه ها . جهان در لمحه ای به آغاز تنهایی اش بازگشته بود و سرگشته ای چون من به حساب تیره ای از جنبدگان ، نمی آمد ....

مسجد ,ماشین ,پیاده ,بیرون ,پارک ,چراغ ,چراغ روشن ,خانه بیرون

در تکاپوی معنا



منبع : جوی آباددر تکاپوی معنا
برچسب ها : مسجد ,ماشین ,پیاده ,بیرون ,پارک ,چراغ ,چراغ روشن ,خانه بیرون


مطالب مرتبط